![]() |
![]() |
|
| رویش عشق سرآغاز کتاب من و توست... |
![]() بعد از اين بگذار قلب بيقراري بشكند گل نميرويد، چه غم گر شاخساري بشكند بايد اين آيينه را برق نگاهي ميشكست پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينهام صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند شانههايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه تختهسنگي زير پاي آبشاري بشكند كاروان غنچههاي سرخ، روزي ميرسد قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند "فاضل نظری" |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آبان 1388ساعت 17:16 توسط محمد مشایخی |
|
|
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب پیدا شده ام ، گم شده ام در خودم امشب لبریز ز سرمستی و سرریز ز هستی دریای تلاطم شده ام در خودم امشب در هر نفسم بوی گلی تازه شکفته است یک باغ تبسم شده ام در خودم امشب تا نورِ تو تابیده به طور کلماتم موسای تکلم شده ام در خودم امشب باریده مگر نم نم نام تو به شعرم باران ترنم شده ام در خودم امشب هم دانه ی دانایی و هم دام هبوطم اسطوره ی گندم شده ام در خودم امشب "قیصر امین پور" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 12:1 توسط محمد مشایخی |
|
![]() مرا ندیده بگیرید و بگذرید از من كه جز ملال نصیبی نمیبرید از من زمین سوخته ام نا امید و بی بركت كه جز مراتع نفرت نمی چرید از من عجب كه راه نفس بسته اید بر من و باز در انتظار نفس های دیگرید از من خزان به قیمت جان جار می زنید اما بهار را به پشیزی نمی خرید از من شما هر آینه ، آیینه اید و من همه آه عجیب نیست كز اینسان مكدرید از من نه در تبری من نیز بیم رسوایی است به لب مباد كه نامی بیاورید از من اگر فرو بنشیند ز خون من عطشی چه جای واهمه تیغ از شما ورید از من چه پیك لایق پیغمبری به سوی شماست ؟ شما كه قاصد صد شانه بر سرید از من برایتان چه بگویم زیاده بانوی من شما كه با غم من آشناترید از من "حسین منزوی"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم مهر 1388ساعت 5:23 توسط محمد مشایخی |
|
![]() خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است خار خشک از منت ابر بهار آسوده است گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند گر نخیزد باد غوغاگر غبار آسوده است پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار از جفای مردمان در روزگار آسوده است تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است "رهی معیری" |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم شهریور 1388ساعت 20:14 توسط محمد مشایخی |
|
![]() زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم ولی از خویشتن جز گردی به دامانی نمی بینم چه بر ما رفته است ای عمر ؟ ای یاقوت بی قیمت ! که غیر از مرگ گردنبند ارزانی نمی بینم زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟ که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم "فاضل نظری" |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 16:54 توسط محمد مشایخی |
|
![]() غمش در نهانخانه دل نشيند
به دنبال محمل چنان زار گريم
خلد گر به پا خاري، آسان برآرم
پي ناقه اش رفتم آهسته، ترسم
مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي
عجب نيست خندد اگر گل به سروي
بنازم به بزم محبت كه آن جا
طبيب، از طلب در دو گيتي مياسا "طبیب اصفهانی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 19:20 توسط محمد مشایخی |
|
![]() باران ! سرود دیگری سر کن من نیز می دانم که در این سوگ یاران را یارای خاموشی گزیدن نیست اما تو می دانی که در این شب دیوارهای خسته را تاب شنیدن نیست من نیز می دانم که یاران شقایق را دستی به نفرین از ستاک صبح پرپر کرد من نیز می دانم که شب افسانه ی خود را در گوش بیداران مکرر کرد اما نمی گویم دیگر نخواهد رست در این باغ خونبرگ آتشبوته ای چون قامت یاد شهیدانش. یا گل نخواهد داد پیوند دست نا امیدانش باران ! سرود دیگری سر کن! شعر تو با این واژگان شسته غمگین است ترجیع محزون تو امشب نیز چون ترجیع دوشین است شعری به هنجاری دگر بسرای آوای خود را پرده دیگر کن باران ! سرود دیگری سر کن! "محمدرضا شفیعی کدکنی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 19:3 توسط محمد مشایخی |
|
![]() ![]() خوش خرامان می روی ای جان جان بی من مرو ای حيات دوستان در بوستان بی من مرو
ای فلک بی من مگرد و ای قمر بی من متاب ای زمين بی من مروی و ای زمان بی من مرو اين جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است اين جهان بی من مباش و آن جهان بی من مرو ای عيان بی من مدان و ای زبان بی من مخوان ای نظر بی من مبين و ای روان بی من مرو شب ز نور ماه روی خويش را بيند سپيد من شبم تو ماه من بر آسمان بی من مرو خار ايمن گشت ز آتش در پناه لطف گل تو گلی من خار تو در گلستان بی من مرو در خم چوگانت می تازم چو چشمت با من است همچنين در من نگر بی من مران بی من مرو چون حريف شاه باشی ای طرب بی من منوش چون به بام شه روی ای پاسبان بی من مرو وای آن کس کو در اين ره بی نشان تو رود چو نشان من تويی ای بی نشان بی من مرو وای آن کو اندر اين ره می رود بی دانشی دانش راهم تويی ای راه دان بی من مرو ديگرانت عشق می خوانند و من سلطان عشق ای تو بالاتر ز وهم اين و آن بی من مرو "مولوی" |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:50 توسط محمد مشایخی |
|
![]() موجیم و وصل ما از خود بریدن است ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم ،پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم ،از فوج دیگریم پرواز بال ما ،در خون تپیدن است پر می کشیم و بال ،بر پرده خیال اعجاز ذوق ما،در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم،جز سایه ای ز خویش آیین آیینه ،خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان،خواندیم و خامشی پاسخ همین ترا،تنها،شنیدن است بی درد و بی غم است ،چیدن رسیده را خامیم و درد ما ،از کال چیدن است "قیصر امین پور" |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 2:28 توسط محمد مشایخی |
|
![]() مهربان آمدي ـ اي عشق! به مهماني من |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 18:29 توسط محمد مشایخی |
|
![]() ای ستاره ها که از جهان دور چشمتان به چشم بی فروغ ماست نامی از زمین و از بشر شنیده اید؟ درمیان آبی زلال آسمان موج دود و خون و آتشی ندیده اید؟ این غبار محنتی که در دل فضاست این دیار وحشتی که در فضا رهاست این سرای ظلمتی که آشیان ماست در پی تباهی شماست. گوشتان اگر به ناله من آشناست از سفینه ای که می رود به سوی ماه از مسافری که میرسد ز گرد را ه از زمین فتنه گر حذر کنید. پای این بشر اگر به آسمان رسد روزگارتان چو روزگار ما سیاست. ای ستاره ای که پیش دیده منی باورت نمیشود که در زمین هرکجا به هر که میرسی خنجری میان پشت خود نهفته است. پشت هر شکوفه تبسمی خار جانگزای حیله ای شکفته است. آنکه با تو میزند صلای مهر جز به فکر غارت دل تو نیست. گر چراغ روشنی به راه توست چشم گرگ جاودان گرسنه ای است. ای ستاره ما سلام مان بهانه است عشقمان دروغ جاودانه است در زمین زبان حق بریده اند حق زبان تازیانه است وانکه با تو صادقانه درد دل کند های های گریه شبانه است. ای ستاره باورت نمی شود درمیان باغ بی ترانه ی زمین ساقه های سبز آشتی شکسته است. لاله های سرخ دوستی فسرده است. غنچه های نورس امید لب به خنده وانکرده مرده است. پرچم بلند سرو راستی سر به خاک غم سپرده است. ای ستاره باورت نمیشود آن سپیده دم که با صفا و ناز در فضای بی کرانه می دمید دیگر از زمین رمیده است. این سپیده ها سپیده نیست. رنگ چهره زمین پریده است. آن شقایق شفق که میشکفت عصر ها میان موج نور دامن از زمین کشیده است. سرخی و کبودی افق قلب مردم به خاک و خون تپیده است. دود و آتش به آسمان رسیده است. ابرهای روشنی که چون حریر بستر عروس ماه بود پنبه های داغ های کهنه است. ای ستاره ای ستاره غریب از بشر مگوی و از زمین مپرس زیر نعره گلوله های آتشین از صفای گونه های آتشین مپرس زیر سیلی شکنجه های دردناک از زوال چهره های نازنین مپرس پیش چشم کودکان بی پناه از نگاه مادران شرمگین مپرس در جهنمی که از جهان جداست در جهنمی که پیش دیده خداست از لهیب کوره ها و کوه نعش ها از غریو زنده ها میان شعله ها بیش از این مپرس بیش از این مپرس ای ستاره ای ستاره غریب ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم پس چرا به داد ما نمیرسد؟ ما صدای گریه مان به آسمان رسید از خدا چرا صدا نمیرسد؟ بگذریم ازین ترانه های درد بگذریم ازین فسانه های تلخ بگذر از من ای ستاره شب گذشت قصه سیاه مردم زمین بسته راه خواب ناز تو میگریزد از فغان سرد من گوش از ترانه بی نیاز تو ای که دست من به دامنت نمی رسد اشک من به دامن تو میچکد با نسیم دلکش سحر چشم خسته تو بسته میشود بی تو در حصار این شب سیاه عقده های گریه شبانه ام بر گلو شکسته میشود شب به خیر! "فریدون مشیری" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 1:57 توسط محمد مشایخی |
|
|
دلي يا دلبري، يا جان و يا جانان، نميدانم همه هستي تويي، فيالجمله، اين و آن نميدانم بجز تو در همه عالم دگر دلبر نميبينم بجز تو در همه گيتي دگر جانان نميدانم بجز غوغاي عشق تو درون دل نمييابم
بجز سوداي وصل تو ميان جان نميدانم
چه آرم بر در وصلت که دل لايق نميافتد چه بازم در ره عشقت که جان شايان نميدانم يکي دل داشتم پر خون شد آن هم از کفم بيرون کجا افتاد آن مجنون، درين دوران نميدانم دلم سرگشته ميدارد سر زلف پريشانت چه ميخواهد ازين مسکين سرگردان نميدانم اگر مقصود تو جان است، رخ بنما و جان بستان و گر قصد دگر داري، من اين و آن نميدانم مرا با توست پيماني، تو با من کردهاي عهدي شکستي عهد، يا هستي بر آن پيمان نميدانم تو را يک ذره سوي خود هواخواهي نميبينم مرا يک موي بر تن نيست کت خواهان نميدانم چه بيروزي کسم، يارب، که از وصل تو محرومم چرا شد قسمت بختم ز تو حرمان نميدانم چو اندر چشم هر ذره، چو خورشيد آشکارايي چرايي از من حيران چنين پنهان نميدانم به اميد وصال تو دلم را شاد ميدارم چرا درد دل خود را دگر درمان نميدانم نمييابم تو را در دل، نه در عالم، نه در گيتي کجا جويم تو را آخر من حيران نميدانم عجبتر آنکه ميبينم جمال تو عيان، ليکن نميدانم چه ميبينم من نادان نميدانم همي دانم که روز و شب جهان روشن به روي توست وليکن آفتابي يا مه تابان نميدانم به زندان فراقت در، عراقي پايبندم شد رها خواهم شدن يا ني، ازين زندان نميدانم "فخرالدین عراقی" |
|
+ نوشته شده در
جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 4:19 توسط محمد مشایخی |
|
|
بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست باز می پرسمت از مساله دوری و عشق و سکوت تو جواب همه مساله هاست "فاضل نظری" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 21:42 توسط محمد مشایخی |
|
![]() بگذار گنجشكهاي خرد در آفتاب مهآلود بعد از ظهر زمستان به تعبير بهار بنشينند و گلهاي گلخانه در حرارت ولرم والر به پيشواز بهاري مصنوعي بشكفند. سلام بر آنان كه در پنهان خويش بهاري براي شكفتن دارند و ميدانند هياهوي گنجشكهاي حقير، ربطي با بهار ندارد حتي كنايهوار! بهار غنچه سبزي است كه مثل لبخند بايد بر لب انسان بشكفد بشقابهاي كوچك سبزه، تنها يك «سين» به سينهاي ناقص سفره ميافزايد بهار كي ميتواند اين همه بيمعني باشد؟ بهار آن است كه خود ببويد؛ نه آن كه تقويم بگويد! "سلمان هراتی" |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 11:10 توسط محمد مشایخی |
|
![]() زین گونه ام که در غم غربت شکیب نیست گر سر کنم شکایت هجران ، غریب نیست جانم بگیر و صحبت جانانه ام ببخش کزجان شکیب هست و زجانان شکیب نیست گم گشته ی دیار محبت کجا رود نام حبیب هست و نشان حبیب نیست عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست در کار عشق او که جهانیش مدعی است این شکر چون کنیم که مارا رقیب نیست جانا نصاب حسن تو حد کمال یافت وین بخت بین که از تو هنوزم نصیب نیست گلبانگ «سایه» گوش کن ای سرو خوش خرام کاین سوز دل به ناله ی هر عندلیب نیست "هوشنگ ابتهاج" |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 15:27 توسط محمد مشایخی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نویسندگان |
|
محمد مشایخی قاصدک منادا |
|
RSS
|